سلام
توی هفته ای که گذشت اتفاقات بسیار عجیبی توی دانشگاه افتاد که سعی کردیم در موردش سکوت کنیم تا آبها از آسیاب بیفته و ببینیم سرانجام به کجا می کشه اما موضوع تمومی نداره و حالا حالاها نمی خواد آخرش رو نشون بده ، پس ما هم صبر می کنیم تا همه چی ختم به خیر بشه . شما هم دعا کنید تا اون اتفاق میمون و مبارک ( حذف یک نفر از گروه عمران ) بیفته تا عیدمون رو با شادی شروع کنیم .
اما غرض از مزاحمت و اینکه وقتتون رو می گیرم اینه که همونطور که قبلا جوجه بنا اشاره کرده بعضی اتفاقاتی رو که میفته نمی تونیم براتون بازگو کنیم تا زمانی که مدت زیادی ازش بگذره و دیگه برای کسی خطرناک نباشه . یکی از اون موضوعات داستان عمر وعاص ها و اشعری ها در دانشگاهه . همونجوری که می دونید تاریخ تکرار مکرراته و مصیبت هایی که به سر ساده لوحان میاد همیشه به همون نحو در حال تکرار شدن هست . اما داستان ما :
سالها قبل ( فی سنه 1383 ه . ش ) در سرزمینی که بود نامش اهواز ، افرادی به گذران زندگی مشغول و در طلب روزی مسعی . در آن وادی دانشگاهی بود از قرار دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز مشتمل بر ده ها رشته و هزاران هزار طلبه علم و ...
یکی از این رشته ها که بسیار معروف و بنام بودندی ( با نام عمران ) اساتیدی بس باسواد و زبر و زرنگ داشتندی.برای آشنایی شما خوانندگان اسامی چند نفر از آن اساتید به همراه اصل و نسبشون رو در زیر اوردم که می تونید ببینید :
سید خلیل بن رمضون الطبرستانی ( یقول با لهجه طبرستانی فی صف : آقا )
رضا الرئوفی ( فی آن زمان دندوناش ارتودنسی )
سیامک بن ارتشا ( در حال بررسی ) ( هو فی الاسبق یدرس : استاتیک، مقاومت، دینامیک ، فولاد الاول ، فولاد الثانی ، بتن الاول ، بتن الثانی ، پروژه بتن ، پروژه فولاد ، بارگذاری ، زلزله و . . . )
سید فتح الله بن عاص ( یتولد فی لنده از توابع کهکیلویه ) ( این لنده با لندن فرق داره ها !!! )
فرهاد بن عباس الجندمکار ( توی عربی گ نداریم ) ( بعد ها ملقب به مدیر گروه الدوله گردید )
و . . .
رئیس دانشکده فنی المهندسی نیز بود فردی از وادی مکانیک ، الشهرویی نام . دست این الشهرویی با دست سید فتح الله بن عاص در یک کاسه بودندی و سالها با هم تلیت تناول کردندی .
سرتون رو درد نیارم بعد از مدتی مدیر گروهی عده ای از اونها تموم میشه و گروه عمران تصمیم می گیرن ( بین خودشون ) که کسی مدیر گروهی رو قبول نکنه تا بلکه فرجی بشه و امتیازاتی رو بتونن از دانشگاه بگیرن ( کامپیوتر ، وسایل آزمایشگاه و . . . )
و اما ادامه ماجرا ( اتاقی رو در نظر بگیرین که وسطش یه میزه و دور تا دورش افرادی رو که نام بردم به همراه جرجر راحت الحلقوم ، end شخصیت بن توحیدی الراهسازی ، نوید الخیاط الدوکترا، احمد بن نجل بن الدزاب و . . . نشستن)
فضای سنگینی بر اتاق حکمفرماست . در ذهن همه فکر ها و خیال هایی وجود داره . هر کس به سر نوشت خودش در پایان ماجرا فکر می کنه . قراره که همه انگشتر رو از دستشون در بیارن .این امتحان شروع میشه و به ترتیب همه عطای مدیر گروهی رو به لقایش بخشیده و الشهرویی رو از سر خودشون باز می کنن تا نوبت به آخرین نفر یعنی فتح الله بن عاص می رسه . در کمال ناباوری . . .
دیالوگ:
به خاطر رضای خدا و به خاطر جوانان و این دانشجوهای معصوم همونطوری که النگو !!! ببخشید انگشتری را از دست رفقا در اوردم و جاش یه کلاه گشاد سرشون گذاشتم همونطور انگشتری رو در دست دیگرم می گذارم و مدیریت گروه رو قبول می کنم .
همه چشم ها از حدقه در اومده و زل زل به سید نگاه می کنن . هیچ کس باورش نمی شه که گول خورده . بالا خره جلسه تموم میشه و مهندسین کلک خورده مملکت از اتاق بیرون می زنن . چندتاشون پشت در اتاق کمین کرده تا به محض خارج شدن فتح الله بن عاص با قداره اونو ناکارش کنن ولی در همین حین الشهرویی بانگ براورده که داماد من بماند . و به اینصورت بود که نقشه شوم کمین کردگان و ضد ارزش ها بر آب شد و دماغشان سوخت و سید فتح الله بن عاص بدین ترتیب و فقط و فقط به خاطر رضای خدا و نه چیز دیگه ای مدیر گروه شد .
این بود داستان ما . البته واقعیت داشت ولی یه وقت فکر نکنین که این شخصیت هایی که من گفتم همین اساتید خودمونن . نه بابا . این فتح الله اصلا همون ساجدی خودمون نیست یا مثلا وصله ارتشا ابدا به سیامک نمی چسبه .
امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه و بر عکس باقی داستان ها، که آدم رو به خواب می برن از خواب بیدار شده باشید و قدر خودتون رو بدونید و مثل بعضی ها گول نخورید و نامه برای این و اون جمع نکنید .
این داستان رو برای شما ها تعریف کردم به جز قسمت آخرش ( کلمه داماد ) رو که برای ساجدی و شهرویی ، که می دونم وبلاگ رو می خونن و خواستم یه چنگ و دندون بهشون نشون بدم که بله داداش خرپا اینه . حتی توی اتاقی که فقط شما دو نفر هستین من چشم دارم . پس حواستون به خودتون باشه .
مرسی که وقت گذاشتین و این مطلب رو خوندین . یا علی
+ نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت
1:11 |