تبليغاتX
عمران - آزاد - اهواز

با سلام خدمت شما دوستان عزیز و عزیزان دوست، شما دانشجویان زرنگ و زرنگان دانشجو.

امروز در خدمت شما هستیم با مشخصه دروس رشته عمران که شما عزیزان بهتر از گل میتونید با یک کلیک ساده بر روی لینک زیر فایل excel اون رو بگیرید و بعد از خروج از اینترنت به راحتی و در کمال آسایش و راحتی برای ترم جاری خودتون برنامه ریزی کنید.

 

لیست مشخصه های رشته عمران 

 

عزیزان یادتون نره که مطلب قبلی که شاهکاری از خرپا هست رو بخونید و نظر بدید. خداحافظ عزیزان.

 

+ نوشته شده توسط شورای نویسندگان در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 23:18 |

من نمیدونم این اتفاقاتی که توی این چند روز خیلی سر و صدا کرده واقعیت داره یا نه، چون نه عالمیان رو میشناسم، نه احمدی و نه جواد عشقی و نه شریفی و در این آشفته بازار ترجیح میدم در مورد موضوعاتی که دوست دارم مطلب بنویسم.

ادبیات غنی فارسی مملو از حکایات و قصه هاییه که اگه بهشون توجه نشه و مهجور باقی بمونن به زودی زود فراموش میشن و ما این گنجینه رو از دست خواهیم داد. یکی از این گنجینه های بسیار غنی ادبی کتابیه به اسم حکایات المعابر نوشته حکیم شیخ ابوالواحد پاحماری. خیلی جالبه بدونید که کتاب جلد سیاهه اثر تئودور درایزر ترجمه پرویز داریوش برگرفته از همین حکایات المعابره و خیلی ها نمی دونن. به هر جهت چند روز پیش داشتم این کتاب رو می خوندم، حکایت های خیلی جالبی توش هست که خیلی خیلی به زندگی مدرن و امروزی ما شبیه هستن و آدمی رو به شگفت وامیداره که چطور توی اون زمان (حدوداً پنج قرن قبل) تونستن با فکر یه ایرانی سال 1385 کتاب بنویسن. باری میدونم که خیلی هاتون این کتاب رو نخوندین به همین منظور یه تیکه کوچیک از این کتاب رو آوردم که بخونید. امیدوارم که خوشتون بیاد و خرپا رو دعا کنید.

آورده اند که روزی شیخ [ابوالواحد] در مکتب الاسلامیه و الحریة اهواز می رفت و جمع صدقا در خدمت او بودند(جلوی برد عمران) و به جنّتیه فرو می شدند[منظور از جنّتیه احتمالاً ساختمان شهید بهشتی می باشد]. جمعی برنایان می آمدند از همه طریق ز برهنه و پوشیده از زنان و مردان؛ یکی افزارپای جین پوشیده کار ترک و دیگری با افزارپای به زحمت تا اوساط الساق پا(برمودایی) و همگی بی رواق که گویی از همان اول رواقی در کار نبوده(کأن لم یکن).

باری، فراشان یکی را بر گردن گرفته می آوردند تا فلک کنند، چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید که این کیست؟ گفتند امیر محارسان است اضغر نام (توجه کنید، اضغر ، اصغر نیست). شیخ او را گفت این امیری به چه یافتی؟ گفت به محاسن. شیخ پرسید از فراشان که به چه گناهی این امیر[اضغر] را واجب الفلک می دانید. جواب دادند: تقلب در امتحان و سؤ استفاده از جاه و مقام. چون شیخ این بشنید نعره ای بزد و گفت:

 

خر که کمتر نهند بر وی بار

بی شک آسوده تر کند رفتار

 

 و ادامه داد: خوب شد اون دفعه نرفتم پیشش. از تغییر لحن شیخ، اطرافیان برآشفتند و هوهوکنان گرداگرد شیخ جمع گشته و فریاد می آوردند: بچه سوسول بچه سوسول و از آن میان یکی از مفسران نهیب زد شیخ چقدر مامان شدی با این حرف زدنت.

[این قسمت از حکایت رو که بدآموزی داره من حذف میکنم. فقط بدونید که شیخ به سختی و با کمک فراشان و دوستان نزدیکش تونست مردانی که غریزه هاشون به غلیان دراومده بود رو از خودش دور کنه. و اما ادامه حکایت:]

 

... در جمع صدرالمتأخرین رو کرد به شیخ ابوالواحد و پرسید: شیخ منظورت از گفتن آن جمله چه بود؟ شیخ گفت همان جمله که از گفتنش بس پشیمان گشتم؟ صدرالمتأخرین پاسخ داد: آری. شیخ گفت حکایتی است طولانی که شنیدنش سینه ای فراخ می خواهد و دهانی بسته. جمع یک صدا نعره ها زدند و بر سر کوبیدند و روی خراشیدند که تمامی صفات گفته شده را داریم، بگو دیگه پکیدیم!

شیخ گفت: آیا جواد عشقی را می شناسید؟ گفتند: آری. همان جوان که در دکان امیر حارسان لباس خرچسونک به تن کرده و همه را به درون دکان هدایت می کرد.

شیخ گفت: کارش تنها این نبود. کارها را نیز چاق می کرد. روزی شنیدم که برای دوستان و نزدیکان نمره می گیرد. روزی دیگر همان نزدیکان مهمان می گیرند در مکتبه الاسلامیه و الحریة سایر بلاد مملکت. روزی دیگر شنیدستم که آن نزدیکان تا کنون اصلاً رنگ روی آن بلاد را ندیده اند ولی نمره میگیرند. از این بابت شورشی عظیم در دلم بر پا گردید.

با این جمله شیخ همگی سر در گریبان فرو برده و تفکه در دهانشان خشک و مدفوع در نشیمن گاهشان آلاسکا گردید.

استاد ادامه داد: تصمیم گرفتم که شکایت شاگرد نزد استاد برم. ملامت کنان از کمال شوق بر در سرای امیر محارسان[اضغر] شدم. ناگهان بر ضمیرم گذر کرد که اضغر گوید کیستی؟ چه گویم؟ اگر گویم منم، گوید تو را تا تویی همراهست در عالم ما بار نیست و گر گویم تویی، گوید: من در هودج کبریایی خود متمکّنم و از وجود تو مستغنی. پس بازگشتم و از در درگذشتمی و مسکین بر قدم انتظار و شرمسار بماندمی، اما اکنون می فهمم که حکمتی در کار بوده که شکایت شاگرد را نزد استاد نتوانستم کردمی.

صدر المتأخرین نعره ای بر زد و گریبان بر درید ؛ آناً شیخ از جا بشد.

صدر گفت: کجا؟ نشسته بودی حالا. الآن نرگس شروع میشه، دور هم نشستیم، شام رو می زنیم بعدش برو. بچه ها رو فرستادم هایدا بگیرن.

شیخ گفت: نه باید برم. با ماربچون قرار دارم پیتزا آتنا.

*********

باور کنید کتاب خوبیه. از خوندنش سیر نمیشید. خدا رو چه دیدید، یه وقت زد به کله ام که هر چند روز یک قسمت از کتاب رو به صورت پاورقی بذارم تو وبلاگ.

 

این هم تاریخ دقیق انتخاب واحد ورودی های مختلف رشته عمران:

 

                                        12- 8                           17:30- 14   

 

سه شنبه  14/6/85      ورودی 80 و ماقبل             ناپیوسته 82 و ماقبل

 

چهارشنبه  15/6/85           ورودی 81                       ناپیوسته 83

 

پنج شنبه   16/6/85           ورودی 82                       ناپیوسته 84 

 

یکشنبه     19/6/85           ورودی 83 

 

دوشنبه     20/6/85           ورودی 84      

 

+ نوشته شده توسط در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 20:37 |


Powered By
BLOGFA.COM


Hit Counter
Hit Counter
دریافت کد
>>فرم اشتراک<<